خرید بک لینک

درباره سایت

فصل آخر

امکانات وب

دوست دارم دستانم رادوست شان دارم ودوست شان ندارم دستانم رادستان سرد منسریع تر از بال کفترانخشکیده  و چروکمثل سیمهای پرصدای یک پیانومی جهند و فرود می آیندو صدایشان باز میکندگوش های کرم رامن دستانم را دوست دارمو دوست ندارم دستانم رادرست مثل باقی اعضاکه میخواهم باشندو نمیخواهم باشندشاید مشکل از من استباید تغییر دهم تصویرم راباید بنشینمو نباید بنشینمباید بخوانم و در عین حالنباید بخوانمخوانده هایم سرریز کردهمی ریزنداگر سرم را زمین بگذارماما دیگر بس استاصلا میخواهم با قاشقبتراشم این پوسته ی هندوانه رابتراشم و بریزم دوراین ته دیگ سوخته رابس است این باربرای همین امروز کافی استهمین چند صفحه را میخوانم ودر آتش می اندازم نوت پدم رامی سوزم در آغاز سرما وبه جای آبچای می نوشمداغ داغهورت می کشمصدا و صداسرما و سکوت درد آور استکم کمفراموش میکنم محیط راجایی در آن دور دستصدایی از پشت صحنهنوری می اندازد روی پردهقاب ها رخ عوض می کنندمن سعی میکنم خیال نکنمسد کنم جلوی فراموشی رامحور زمان همچون سیخیا تیری سه شعبهمی شکافد جگرم رابیرون می آید و در نوک حمله با خودبیرون می آورد نصف بیشتر فیلم ها رامن افتاده

برچسب: نویسنده: سام احمدی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 9:33

خستگینگاهم رادو تا کردهیکی در منتها الیه پایینو یکی در همان نزدیکیهنوز راه نیفتادهاکسیژن کم آوردمبوی سوختگینه از حریق جاودانه جنگلهای کالیفرنیاکه از اجاق گاز بودگلویم سوختسرفه کردمو بالا آمد هرچه گیر کرده بود در گلویمدود بود و سیاهیخستگی بود و چراسوختمسرفه کردمباید سرفه میکردمچشمانم سه تا می دیدنور رفتصدا بود و میگفتکاتخسته نباشیدخوب بودو من تمام روز راخودم رااین حرفها واین چیزها راسرفه می کردمآخرش هم شایداز بوی گند دودمردم

برچسب: نویسنده: سام احمدی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 9:33

خنده دار ترین اتفاق این روزهادیدن تودر آن وقت بی هنگامدر آن ناکجا آبادآن خراب آباد معتادهاآن قبرستان سالهای طلایی بوددیدن توشعری به یادم آوردنامت که هیچانگار هرگز جایی نرفته بودشعر این بودتو کجا...اینجا کجا...اوووووووووووووووووفو من خندیدماز ته دلم خندیدمنفس عمیق می کشیدم ومی خندیدمانگار همه چیز یک طنز استطنزی که دردهاکتک خوردن هازمین افتادن هاو حتی مردن هایش همخنده دار استدیدن نامتجایزه ی روزهای دردآور من بود

برچسب: نویسنده: سام احمدی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 9:33

خسته نباشی قهرمانخدا قوت پهلوانآفرین به هوشتدست مریزاد به کارتپشت آتیش رو شکستیخاکش کردیخراب شدسوختیآفرین ایرانزنده باد ایرانماشالا به غیرتتزنده باشی جوانمردتو سوختی و رفتیمن ماندم و آتشی کهبه این زودی هاخاموش بشو نیستمیدان نفتی جوانی می سوزدتنهاغیر مشترکبا شعله هایی که حتیاز فضا پیداست اماکسی زورشبه قهر طبیعت نمی رسدسمبه ی پر زوری استبا سرما و گرمایش می سوزاندبا نوازش و سیلیبا ابر و آفتاب هایشو اگر از من بپرسی می گویمکه زمین هممثل منخودشیفته تشریف داردآه از این سرماآخ از این گلوی آبسه شدهامان از بی مهریدردا از این ضعفو چه طعم خوشی داردکاکایوی تلخ

برچسب: نویسنده: سام احمدی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 9:33

درست همانطور کهدو نفر به یکبارهدر یک نگاهعاشق می شوندو به هم میگوینداکر یک روزبا من نباشیماسوا را از هم جدا میکنمو پس از آن سالهاعاشقانه تا خود مرگبا هم زندگی میکنندیا درست مثلدو نفر که خیلی زود میفهمندکه برای همساخته نشده اندو هنوز هم کاسه نشدهجدا می شونددرست مثل جماعتی کههمایش بین اللملی هم اندیشیبرگزار می کننددرست همچون گروهی کوچککه جلسه ی مخفیانه ی دگر اندیشیبرگزار می کننددرست مثل کسی کهقاضی میشودو دیگری محکومدرست مثل کسی کهشاه به دنیا می آید ودیگری یتیمی بی نوادرست مثل کسی کهبه دنیا نیامده می میردو کسی که صد و سی سال عمر میکنددرست مثل کسی کهبرگزیده می شودو کسی که لعندرست بههمان شکلیکی از دیگری بدش می آیدبیزار می شودو دیگر کاریش نمی شود کرداین سرشت هستی اوستسرنوشت پیشنوشته ی روی پیشانی اوستو من این همه رادر یک میلیونیوم ثانیهدر سایه ی پنجره دیدم

برچسب: نویسنده: سام احمدی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 9:33

صفحه بندی